سهیل ساسان

دوشنبه 18 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:41 ب.ظ

اشعار ارسالی از: سهیل ساسان

http://www.soheilsasan.blogfa.com

---------------------------

وابسته ی عشق

بُگذار کمی به عشق وابسته شوم اینبار هم از نبودنت خسته شوم آن روز بیا نگاه خود را بفرست آن روز مَرو که بی تو پَر بسته شوم پَنبیدنِ تارِ رشته هایم با تو احساسِ خوشِ نوشته هایم با تو غش کردن و ریسه ریسه لبخند زدن باریدن و اشک و ناله هایم با تو زیباست تمامِ لحظه ها با نفسَت دیوانه شدن به خاطرت، در هوسَت امروز تویی تمام داراییِ من آن روز منم تمامِ احساس و کَسَت هرلحظه کنارِ تو همآغوش شدن یعنی همه غصه ها فراموش شدن ای عشق بیا ببار من در عطشم در حسرت باریدن و خاموش شدن من مشتریِ نگاهِ نرمَت هستم من شاعرِ عشق ، ناز ، شرمَت هستم یک عمر برای ذوبِ یخهای دلم لب تشنه ی بوسه های گرمت هستم زن یعنی همه چیز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دخترم

بابا به تو دل میده... دلبسته ی چشماته... دخمل بابا... روزی که بدنیا بیایی... آنقدر برای زندگی بهانه دارم... که تمام فرشته ها را برای دیدنت دعوت میکنم... صدای به دنیا آمدنت را که بشنوم... چیزی در دلم فرو میریزد... حسی به نام پدر شدن تمام وجودم را پر میکند... حسی شبیه خوشبختی... شبیه آرامش... وقتی عاشقانه ترین نفسهایت را میکشی... با هر تپش قلب کوچکت هزار بار میمیرم و زنده میشوم... دردانه ی بابا... من یک بوسه از لبهای کوچک و عسلی تو را... با همه ی شیرینی های جهان عوض نمیکنم... تو تب کنی دق میکنم... آه بکشی میمیرم... قلب بابا... نمیدانی چقدر دوست دارم با دامن چین چینت... تمام مساحت دل مرا قدم بزنی... و خسته از تمام بازیگوشی هایت... با صورتی خیس از عرق.... و لپهای گل انداخته ات... آرام در آغوش من به خواب بروی... و من هرچه دارم از پدر بودن... لابلای سلول های تنت ذرّه ذرّه سرازیر کنم... تنگتر از همیشه در آغوشت بگیرم... ببوسمت... ببویمت... امید دل بابا... مامان... تو... من... سه ضلع مثلثی هستیم... که روزی تمام دنیا را به خودمان خیره خواهیم کرد... ما سه نفر... پر جاذبه ترین برمودای این زمین را میسازیم... و شک نکن... بابا اگر از جان خودش بگذرد... از لذت شنیدن صدای نفسهای تو نخواهد گذشت... دوستت دارم... دخملی از جنس پوست و گوشت و استخوان من...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیال

در اشتیاق دیدن چشمان ساده ات گاهی چقدر ساده دلم تنگ می شود رنگین ترین کمان وجودم به بوسه ای از سرخی لبان تو صد رنگ می شود در هر نفس که می کشم از نام ناز تو ضربان قلب عشق هماهنگ می شود بین دل و نگاه و لب و چشم و گوش من حتّی سر خیال تو هم جنگ می شود می ترسم از شبی که تو باشی و نیستم آن روز قلب کیست که دلتنگ می شود؟

نظرات (0)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد